تاج السلطنه

5

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

در شب پنجشنبه ، سلخ ربيع الاول 1332 ، 7 دلو ؛ يك عصرى كه هوا ابر و تيره و مانند افكار و خيالات خودم محزون و غم ديده بود ، در اتاق نيمه روشنى نشسته و مشغول به نقاشى بودم . برف به شدت مىباريد و هيچ صدايى جز وزش باد مسموع نمىشد . صمت و سكوت غمناكى سراپاى وجودم را احاطه نموده ، و بر او افزوده نمود روشنايى قرمز رنگ ملايمى كه از بخارى ساطع و لامع بود . من تصور نمىكردم و فراموش كرده بودم جوان غمناكى را كه در پشت سر من ، در صندلى دسته‌دارى فرورفته و با يك نظر شفقت‌آميز ملاطفت‌انگيزى ، بر قلم‌هاى بىاراده و غلطى كه به روى صورت دختر جوانى كه مشغول كشيدن بودم نگاه كرده و مكرر آه‌هاى پىدرپى سوزانى مىكشيد . بالاخره ، گفت : شما خيلى زحمت مىكشيد و مغز خودتان را زحمت مىدهيد . خوبست يك قدرى استراحت كنيد . و هوا هم تيره ؛ نقاشى عجالتا قدرى مشكل است . از اين صدايى كه هيچ منتظر شنيدن نبودم و خود را تنها تصور مىكردم ، يك حركت سريع شديدى در من توليد كرد و يك مرتبه گفتم : آه ! سليمان ! آيا شما اينجا بوديد ؟ خنده‌ى غريبى كرد و گفت : شما به واسطه‌ى خيالات درهم‌وبرهم و ناملايمى كه داريد ، هميشه اشخاص حاضر را ، حتى خودتان را ، فراموش مىكنيد . و من بالاخره ، از زيادتى فكر بر شما مىترسم . خوبست هروقتى كه گمان مىكنيد فكر خواهيد كرد ، فورا خود را به حرف‌هاى مفرح و گردش در خارج و ديدن طبيعيات مشغول كرده ، از اخبار تاريخ گذشته بخوانيد . با يك تبسم تلخى ، بيخودانه فرياد زده ، گفتم : آه ! اى معلم و پسر عمه‌ى عزيز من ! در حالتى كه زمان گذشته‌ى من و زمان حال من يك تاريخ حيرت‌انگيز ملال‌خيزى است ، شما تصور مىكنيد من به تاريخ ديگر مشغول بشوم ؟ آيا مرور به تاريخ شخصى ، بهترين اشتغال‌ها در عالم نيست ؟ شانه‌ى خود را حركت داده ، گفت : آه ! تاريخى را كه تمام خوب و بد نتايج تجربه‌اش به شخص خود انسان راجع باشد ، من تاريخ نمىدانم . حقيقتا ، اگر تاريخ